سید احمد افجه ای
روز پنجشنبه موفق شدم که به جلسه 62 قرآن و انسان معاصر (دکتر کدیور) بروم. موضوع جلسه خمس بود. آقای کدیور واقعا مسلط به قرآن است و مانند یک معلم دلسوز جوانان (که اکثر مخاطبان او هستند) و با منطقی قوی و کلامی صریح و بی تعارف، اعتقاد خود را بیان می کند و جا دارد از زحمات ایشان و جسارتی که همه با آن آشناییم یاد و قدردانی شود.اگر وقت دارید حتما به این جلسات بروید، پنج شنبه ها یک هفته در میان ساعت چهار بعد از ظهر حسینیه ارشاد. تلفن حسینیه هم 22894110است.اگر هم وقت ندارید، به وب سایت دکتر سر بزنید که خیلی بروز است و آرشیو کاملی هم دارد.
خوب به جلسه می پردازم، آقای دکتر در پایان جلسه گفت: 30 یا 40 % سوالاتی که در هفته از من می شود به خمس اختصاص دارد! وقتی جلسه تمام شد نه تنها سوالاتم جواب داده نشد بلکه مسائل دیگری هم در ذهنم مطرح شد و پیش خود گفتم "چرا برای موضوعی به این مهمی فقط یک جلسه اختصاص داده شد؟"
دکتر کدیور بحث خود را بر پایه آیه 41 سوره انفال آغاز کرد: " وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِن كُنتُمْ آمَنتُمْ بِاللّهِ وَمَا أَنزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ - و بدانيد كه هر چيزى را به غنيمت گرفتيد يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و براى خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راهماندگان است اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدايى روزى كه آن دو گروه با هم روبرو شدند نازل كرديم ايمان آوردهايد و خدا بر هر چيزى تواناست"
سپس سه سوال مطرح کرد : 1- خمس به چه اموری تعلق می گیرد؟ 2- به چه کسانی تعلق می گید؟ 3- چگونه باید مصرف شود؟
جواب سوال اول: آنچه که به غنیمت گرفته می شود. که البته غنیمت طبق قاعده قرآنی "مورد، مخصص نیست" فقط به غنایم جنگی محدود نمیشود بلکه با توجه به روایات به هفت مورد اختصاص دارد مانند معدن، غواصی، ارباح مکاسب، غنایم جنگی و ... ضمنا از زمان امام کاظم به بعد خمس مصداق واجب پیدا کرد و قبل از آن مباح بوده.
اما پاسخ سوال دوم: در آیه 6 گروه ذکر شده است شامل 1- خدا 2-پیامبر 3- ذی القربا که این سه تای اول "ل" دارد پس ملک آنان است و سپس 4- یتاما 5- مساکین 6- ابن سبیل. "ذی القربا" طبق روایات شیعه محدود به بنی عبد المطلب و امامان بوده و امروز امام زمان است ، سه مورد اول را سهم امام می دانند و سه بخش دیگر را هم تعدادی از مفسرین سهم سادات ذکر کرده اند (که البته بنظر می آمد که اعتقاد شخص آقای دکتر چنین نبود).
و جواب سوال سوم: 17 قول در شیعه موجود دارد که اغلب آنان در مصرف سه دسته دوم اختلافی ندارند، مشکل در سهم امام است. برای مصرف سهم امام اقوالی چنین وجود دارد:" پول حفظ شود و دست به دست به امام زمان برسد" ، " دفن شود، ایشان هم طبعا به تمامی امور آگاه است و اگر احتیاج بود بر می دارد!!!" و غیره. ولی متاخرین به این نتیجه رسیده اند: سهم امام واجب است به مجتهدین واجد الشرایط سپرده شود و یا به اذن ایشان مصرف شود".
البته آقای دکتر ذکر کردند که مستند این امر قرآنی و مبتنی بر روایات نیست بلکه نتیجه ای کاربردی است که برای حفظ استقلال حوزه مفید است.
و اما سوالاتی که برای من باقی مانده است:
1- می دانیم که تعداد کسانی که خمس می پردازند بسیار کم است ولی یه حساب دو دو تا چهار تا میکنم: فرض کنیم یک میلیون نفر خمس ادا کنند و نفری یک میلیون تومان بپردازند:
1.000.000 * 1.000.000= هزار میلیارد تومان!!!! خوب، این پول چه میشود؟ فکر نمیکنم نه من و نه شما و نه آقای دکتر جواب این سوال را بدانیم!
2- من به عنوان شاگرد آقای دکتر از ایشان یاد گرفته ام که هیچ روایتی را بدون سند قبول نکنم از ایشان میپرسم: استناد این روایات صحیح است؟
3- از امام هفتم تا دوازدهم ، آیا هیچ کدام در مورد مصرف خمس در زمان غیبت چیزی نفرموده اند ؟ عملکرد خودشان چه بوده؟
4- آیا امروز استقلال حوزه از دولت حفظ شده؟
خدا مهندس بازرگان را رحمت کند که می گفت: "مشکل این است که ما را هنوز از شیر روحانیت نگرفته اند"
-
-
اکنون یاران و شاگردان بازرگان همگی در انتخابات مجلس هشتم رد صلاحیت شده اند. نه تنها یاران که مخالفانش در اول انقلاب نیز. با این حال پایان سال 86 برای یاران بازرگان از آغازش بدتر نبود. در ابتدای سال در اردیبهشت ماه از برگزاری مراسم سالگرد تاسیس نهضت آزادی و کنگره آن جلوگیری بعمل آمد. پس از آن بود که جلوی برگزاری نماز جمعه اصفهان به امامت دکتر غروی را گرفتند. سپس نماز عید فطر و عید قربان متعلق به روشنفکران دینی را که ده ها سال سابقه داشت تعطیل کردند. اکنون نیز که همه یاران بازرگان رد صلاحیت شده اند، مصیبت آخری رخ داده است که شاید دردناک تر از همه به نظر آید. مراسم سیزدهمین سالگرد وفات بازرگان نیز با فشار نیروهای امنیتی از سوی مسئولین حسینیه ارشاد لغو گردید و این البته بی سابقه است. شاید این طور به نظر رسد که در بدترین شرایط سیاسی و اجتماعی به سر می بریم. آیا این پایان راه بازرگان است؟
-
امام حسین با اطمینان از هواداری مردم کوفه همراه با یاران و اعضای خانواده خویش به سمت کوفه حرکت کرده بود. حسین بن علی به عنوان تنها وارث پدرش علی که تنها مدت کوتاهی خلافت نمود مهمترین اپوزیسیون و تنها آلترناتیو جدی حکومت اموی بود. شرایط هرروز بر شیعیان و یاران حسین سخت تر می شد. در میانه راه و در صحرای کربلا اتفاق افتاد آنچه نباید اتفاق می افتاد. نه راه پیش مانده بود و نه راه پس. مردم عامی از روی غفلت و بی خبری از او روی برگردانده بودند. فرماندهان لشگر خلافت در یک دست نامه بیعت با خلیفه داشتند و در دستی دیگر حکم خون. شاید این طور به نظر می رسید که امام در بدترین شرایط اجتماعی و سیاسی به سر می برد. آیا این پایان راه حسین بن علی بود؟
-
امام گفت آنچه باید می گفت: هیهات من الذله و به یاد آورد سخنان پدرش را که می گفت: مرگ با عزت بهتر است از زندگی با ذلت. زندگی واقعی در مرگ با عزت و مرگ واقعی در زندگی با ذلت است. و اینگونه بود که امام و راهش زنده ماند و قرن ها ادامه یافت. محسن کدیور امسال در روز عاشورا به درستی می گفت که تنها افراد باعزت و قوی می توانند در مقابل ظلم بایستند و نه افراد ذلیل و ضعیف. این فلسفه قیام امام حسین بود و دلیل امر به معروف و نهی از منکری که به خاطرش به پا خاست.
-
افراد با عزت شاید در بدترین شرایط روزگار قلب هایشان سرشار از اطمینان است و از این حیث در آرامش کامل به سر می برند. مردمی شاید کوته بینانه از سر دلسوزی بر ایشان نظاره کنند و از سر ترس از ایشان فاصله بگیرند؛ آن مردم چقدر قابل ترحم اند. و در نهایت بیچاره لشگریانی که فکر می کنند با کشتن شیعیان حسین حقیقت نیز ذبح خواهد شد و راه وی به پایان خواهد رسید.
-
بازرگان و یاران او را روشنفکران دینی را به این نشان می شناسند که زندگی امامان شیعه را و به طور کلی اسلام را چیزی بیشتر از عزاداری و نوحه و آیین ظاهری می دیدند و از قرآن چیزی بیشتر از روخوانی آیات می فهمیدند. اینگونه و در سراسر زندگیشان در بدترین شرایط همواره با اطمینان قلب و آرامش زیستند. چرا که هیچ قدرت تا دندان مسلحی نمی تواند افراد با عزت را از مسیری که در پیش گرفته اند منصرف سازد. ایشان در رقص با هستی اند. چرخ گردون می چرخد و ایشان نیز با آن می چرخند در کمال سپاس و رضایت. برای انجام کاری آمده اند و چون انجام شد ماندن را چه سود؟ ماندن در رفتن است.
-
راه آب را بسته اند، شمشیرها عریان شده اند، مردم از مردان روی برگردانده اند، اما همه چیز خوب است و هیچ گاه نیز چنین خوب نبوده است. همه چیز هست آنطور که باید باشد. راه همین است. نماز ظهر عاشورا نماد این آرامش و بودن در وضعیت سپاس مطلق است. هرچه از دوست رسد نیکوست. همیشه چیزی برای سپاسگذاری وجود دارد. ما کاری را انجام می دهیم که باید انجام دهیم. آنچه به تبع آن رخ خواهد داد چندان مهم و تعیین کننده نیست. حتی اگر شمشیرهای عریان حکم خون اجرا کنند.
-
بازرگان مظلوم زیست و مظلوم نیز از دنیا رفت. اما این مظلومیتش نه نشان از ضعف و یا سستی که نشان از تنهایی مردان باعزت بود. او اکنون در محرم سال 86 سرشار از شور و شعف بر کسانی که حتی تحمل برگزاری مراسمی به یاد او را هم ندارند می خندد؛ بر مردمان قابل ترحم ، بر لشکریان بیچاره. راهش پر رهرو باد.
-
مثل همیشه دیر رسیدم . ساعت ده که مراسم با کمی تاخیر شروع شده بود من یک ربع به یازده رسیدم . احساس می کنم خدا هم از دست دیر رسیدن من ذله شده است .
وقتی رسیدم که آقای فریبرز رییس دانا صحبتش را شروع کرد. ابتدا فکر می کردم از نهضت فقط ما چند نفر باشیم، اما دقت کردم که متوجه شدم نهضتی ها یک طرف میز کنفرانس را قرق کرده اند. پشت مهندس توسلی و مهندس ابوالفضل و مهندس صباغیان و آقای بسته نگار ، احمد افجه ای و دکتر مهرداد و علی اکرمی و آقای علوی را دیدم که علی وقتی من را دید به دیر آمدن من خندید و دستی تکان داد. دکتر یزدی در پیشانی مجلس نشسته بود که آذر منصوری و دکتر کدیور محاصره اش کرده بودند و در کنار آن ها هادی قابل و خیلی های دیگر نشسته بودند. در کنار رییس دانا که خیلی تند صحبت کرد و سریع هم رفت خانم غیرت نایب رییس انجمن دفاع از حقوق زندانیان که مادر دکتر مهرداد باشند نشسته بود.
خانم کولایی هم آمد. با مهرداد در مورد کولایی صحبت می کردیم که چقدر شیوا و خوب حرف می زند و شخصیت فوق العاده ای دارد. حتی در این مدل شخصیت ها تنالیته ی صدایشان هم دخیل است. مهندس خرم که رفت اکرمی هم رفت و من سریع جایش را تصاحب کردم.
در خلال برنامه بود که دکتر معین هم آمد. که قبل از او عیسی سحر خیز صحبت می کرد. یک سره هم می گفت روسیاهی به ذغال و حافظان زمستان می ماند. شیوا هم بود. شیوا شناوری از مشارکتی های قدیمی است. در شاخه جوانان . یک شعر هم برای قابل خواند.
در مجلس بدرقه ی یک روحانی سیاسی خلع لباس شده ای که به 40 ماه زندان محکوم شده شرکت نکرده بودیم که کردیم. بعضی وقت ها ابتکارات جالبی دارند این مشارکتی ها. اما نکته ای که خیلی جالب بود این بود که نه از سازمان مجاهدین انقلاب کسی بود و نه از سران مشارکت. همه به تعریف و تمجید از قابل می پرداختند . – البته با همه ی اختلاف دیدگاه هایی که وجود دارد- کدیور دوباره آتشین صحبت کرد. از این که در این مملکت امثال لطف اللهی و بنی یعقوب باید در زندان ها خودکشی شوند و ما ساکت و بی شرف این جا نشسته باشیم . در انتها قابل صحبت کرد و از تندی زبانش گفت که سر سبزش را به باد خواهد داد.
چهره ی تکیده و چشمان گود رفته اش را که دیدم متوجه صدای بریده بریده و نفس های تندش شدم و کمرش که اندکی نامحسوس خم شده. این همانی بود که سال 78 با ورود به کتابش به این دنیا آمدم. تراژدی دمکراسی در ایران از سن من خیلی بزرگ تر بود. اما خواندم و بعد ها مسئله های چند مجهولی ام حل شد که گنجی به زندان رفت و حجاریان ترور شد و روزنامه ها بسته شدند و مجلس ششم اخته.
باید یک چای گرم می خوردم تا حرف هایش را می فهمیدم .
از روزی تعریف می کرد که در زندان حالش به هم خورده و به بیمارستان قمر بنی هاشم منتقل شده بود. وقتی چشمانش را باز کرده متوجه حضور دو نفر شیک و پیک شده، وقتی شماره منزلش را با موبایلشان گرفتتند متوجه شده که بیرون چه بلوایی است و فهمیده این دو نفر از طرف اژه ای آمده اند.
از مقاومتش در برابر بازجو ها می گفت که : به بازجو گفتم اسمت چیست ؟ گفت بگو سید . گفتم خیلی جالبه همه بازجوها چند تا اسم بیشتر ندارند : سید ، سعید ، سعیدی . . .
بازجو ها خودشان را نظام جمهوری اسلامی می دانستند که در مقابلت نشسته اند . به من گفت کل جمعیت شما رو اگه جمع کنن می شین 500 نفر ؟ من هم گفتم : پس چرا همه توان فکری و درگیری های خودتونو گذاشتین رو این 500 نفر و همه ی تهدید ها و اتفاقات بین المللی رو بی خیال شدید؟ جواب خوبی داد ، گفت : خارجی ها اگه تهدیدی می کنند یا خبری در بیرون از ایران بر علیه ایران هست فقط خودشون هستند ، اما شما پتانسیل اینو دارید که بشوید 5 میلیون نفر. پس همه ی توانمون رو روی شما می گذاریم.
وقتی یکی از بازجو ها او را تهدید به مرگ کرده از جایش بلند شده و به آن طرف میز رفته و در گوش بازجو در اتاقی که کسی در آن نبود گفته : رفیق ! من بچه سوسول نیستم که منو از این چیزا می ترسونی. و یک بشکن جلوی صورت بازجو زده و از اتاق بیرون آمده.
از صحبت هایش به این نتیجه رسیدم که عمادالدین باقی را در زندان روانشانسی کرده بودند که صدای دختری را برایش می گذاشتند که زندانی شده و به مادرش زنگ زده و گفته که من به مشهد آمدم و دوستانم مرا نگه داشتند . از اتاقی که روی شوفاژ خونه بود. از صدای زنگی که نیمه شب پخش می شد . از خودکشی پسر دانشجویی در اتاق کنار او و خیلی چیز های دیگر . حتی وقتی از بند 209 به بند 350 می برند او را به کنار 4 زندانی دیگر می برند که یکی شان جاسوس هسته ای و دیگری جاسوس موساد – از دوستان سعید امامی – و یکی هم زندانی سیاسی و یک روحانی شافعی.
باقی هنگام خداحافظی با همه مفاصحه کرد ، وقتی به من رسید به او گفتم فکر کنم هنوز دارید تاوان تراژدی دمکراسی را پس می دهید ؟