از بهار و برای بهار نوشتن دشوار است . بهار و خصوصا نوروز یکسر امید است و سرخوشی. بهار یک آغاز است که در میانه ی راه دچارش می شویم. باید به گذشته ای نگاه کنیم که آینده را می سازد . چه گذشته ای چراغ راه آینده می تواند باشد ؟ گذشته ای که تاریک است و آینده ای که خاکستری ! ؟ با نگاهی به این همه ناکامی و تورق تاریخ معاصر چه امیدی می توانیم به آینده داشته باشیم .
این که چگونه این سال را شروع کردیم و چگونه به پایانش رساندیم را همه در روزنامه ها و مجلات و سالنامه های رنگارنگ خوانده ایم . اما ورای این ها به این نکته می رسیم که هیچ امیدواری در این همه اخبار خوب و بد نیست ! هیچ نوید روزهای خوب و خوش نیست که بخوانیم و خوشحال شویم .
آیا این عدم امیدواری خاصه ی این سال هاست ؟ یا این که این نومیدی به آینده در میان ما ایرانی ها اپیدمی شده است ؟
علی رغم فطری بودن داشتن امید به روزهای خوب در انسان خصوصا با آمدن بهار اما باز هم مسئله ای که ما و البته نسل ما را به آینده امیدوار کند نیست . صادق هدایت ناامید بودن را بهتر از امیدوار بودن می داند . چرا که امید دادن همیشه آغشته به دروغ است و امیدوار بودن ، توهم .
وقتی به نسل انقلاب و آمال و آروزهای بزرگ آن ها نگاه می کنم بیشتر به هدایت حق می دهم .
ناامید بودن نسل ما خروجی تجربه ی یک صد سال اخیر خاصه سه دهه گذشته است . که اتوپیست نباشیم . که واقع بین تر باشیم و با واقعیت سر و کار داشته باشیم نه حقیقت. واقعیت آن چیزی است که هست و حقیقت آن چیزی است که باید باشد .
اشاره های حافظ و خیام و آن نسل از شعرا به بهار که آمیخته با عیش و طرب و شادمانی است نتیجه ی بی تفاوتی مردم آن دوره به جریانات اجتماعی بوده است که دنیا را به به خود واگذارده اند و خود را به خوش گذرانی . نه این که صرفا حافظ این گونه بوده باشد . این خاصیت آن دوره است :
خوش تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست . . . . ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست . . . . برخیز و به جام باده کن عزم درست . . .
اما وقتی به شعرای معاصر همچون و سایه و اخوان و عارف نگاه می کنیم همه نومید هستند و از بهار شکایت دارند :
ارغوان . . . این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می آید . . . . که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است . . .
بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود . . . . .بر سر ما عید چون آوار می آید فرود . . .
این نسل – منظور مردم این سده است – نمی تواند بی قید باشد و خوش باشد و شاد. که جامعه اش درگیر استبداد است و مردمش دربند زور. نوعی تعهد اجتماعی را در آن می بینیم که نمی تواند در شعرش امید واهی بدهد .
با این وضع آیا باز هم باید به آینده امید وار بود ؟
هر چه هست سال نو شده است و رخت کهن باید از تن درید . آرزوی سال خوب برای همه . . .
هنوز روی انگشتم اثر مهر انتخابات وجود دارد... بله من هم رای دادم ...ولی با قبل فرقی بزرگ داشت، دست و دلم می لرزید! وقتی به خاتمی رای دادم در پوست خود نمی گنجیدم ، انگار که وظیفه ام را به خوبی انجام داده ام... ولی امروز رای ام را که در صندوق انداختم و بعد از خداحافظی با دوستان و همراهانم، بغضی شدید گلویم را می فشرد ... یاد مجلس ششم افتادم ... زنده یاد احمد بورقانی و علیرضا رجایی سر لیستم بودند و امروز...
همه
لرزش دست و دل ام
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره ی ِ آبی ات پیدا نیست.
احمد شاملو
ولی متاسفانه در دنیای سیاست باید عملگرا بود و نه ایده ال گرا....اینطور نیست؟
سعید زراعت کار
شرکت در انتخابات مجلس هشتم در نظر اول با توجه به رد صلا حیتهای گسترده و عدم امکان تبلیغات گسترده با توجه به قانون جدید تبلیغات ( زدن پوستر و بنر و اسم و عکس کاندیداها ممنوع است ) و حذف چهره های شاخص اصلاح طلب برای اصلاح طلبان بی تاثیر و متعاقبا" بی دلیل جلوه می کند.
شرکت نکردن در انتخابات یک امر اعتراضی خواهد بود ولی در عین حال منفعلانه است. ما باید دنبال راهی بگردیم که هم اعتراض مان را بکنیم و هم از این حالت انفعالی خارج بشویم.
ادامه مطلب
همه می دانند که انتخاباتی غیرآزاد در جریان است؛ با این حال بسیاری از اصلاح طلبان از کارگزاران و اعتماد ملی گرفته تا جبهه مشارکت و نهضت آزادی اعلام کرده اند که در انتخابات شرکت خواهند نمود. اگر چه این مشارکت تنها محدود به حوزه هایی است که در آن ها اصطلاحاً «رقابت موثر» وجود دارد، اما باز هم شرکت در چنین انتخاباتی نیازمند توجیحات و استدلالات محکمی است که بتواند از یک سو ابهامات ذهنی مردم را رفع کرده و از سویی دیگر پاسخگوی انتقادات اپوزیسیون رادیکال باشد. پس تلاش نگارنده در این نوشتار این است که «تا حد امکان» تصویری از ذهنیت و وضعیت فعالین اصلاح طلب را برای آن ها که بیرون از این ذهنیت و وضعیت قرار دارند (چه مردم عادی و چه اپوزیسیون رادیکال) به نمایش گذارد . . . . .
ادامه مطلب
بغض آغشته به اشک که نهفته در آهنگ پایانی فیلم سنتوری است را کسی نمی تواند پنهان کند . که چه آمد بر سر علی ؟ شاید جواب این سوال را هانیه در سکانس پیاده روی بر لبه ی جوی به جاوید می گوید که :
حالم از این مملکت خشن ، دروغ گو ، بی رحم که همه رو معتاد و بدبخت می کنه به هم می خوره . .
لعنتی تلخ به جامعه ای افسار گسیخته ، شاید هم به فرهنگی مسموم و خراب که علی به پدرش می گوید :
اینم زندگی شد شماها برای ما درست کردید ، همه رو دوایی کردین . . .
اضطراب و دل واپسی مستتر در کل فیلم را شاید بتوان نشانه ای از احوالات همه ی جوان های این نسل برشمرد. ترس از آینده ای نامعلوم و خاکستری ذهنیت این نسل را خراب کرده و جامعه او را سرکش بار آورده است :
مجوز همه کنسرتاشو لغو کردن ، کاستشو نذاشتن بده بیرون . . . .
این دل ناگرانی پنهانی را مهرجویی استادانه با تکنیک دوربین روی دست در کل فیلم رسانده است . تا جایی که حتی هیچ سکانس و پلانی را نمی بینید که دوربین روی سه پایه آرام و مطمئن باشد .
شاید طغیان هانیه در برابر سرکشی های علی – فارغ از خوب یا بد بودن تصمیمی که می گیرد – سرانجام زندگی جوان هایی است که در این جامعه ی بی هویت و بی هدف زندگی می کنند، درس می خوانند، کار می کنند و ازدواج می کنند. زندگی هایی که به مویی بسته است - سکانس باد و باران -
گواه فرار از این مدل زندگی ها التماس علی به روانکاوش در فینال قصه است که بگذارد در این آسایشگاه بماند. اجتماع خراب و درنده خویی های آن علی را وادار به گفتن این جمله می کند که :
تو رو خدا نذارین بر گردم تو اون شهر خراب وحشی ، باز دوباره همون می شه ها .
علی این را می داند که اگر به همان بستر باز گردد دوباره اعتیاد و دوباره جنگ اعصاب و دوباره همه ی مسائل قبل. گویی این یک اپیدمی است .
هر چه هست اما این فرجام تلخ علی است که هر روز کنار کوچه و خیابان یا حتی میان دوستان و آشنایان می بینیم .
"شما مطمئن باشید هر کسی لابی قوی تری داشته باشد، مربی تیم ملی می شود!" و طنز روزگار این بود که 6 روز بعد گوینده این کلمات طی مذاکرات 4-5 ساعته، خود سرمربی تیم ملی ایران شد. همان شب افشین قطبی در مصاحبه با بی بی سی در جواب سوال "شما به یک قدمی نیمکت ایران رسیده بودید، چه شد؟" به طعنه پاسخ داد: "من فکر می کنم از یک قدم هم خیلی نزدیکتر بود!! نمیدانم چه شد".
افشین خان! اینجا ایران است، یواش یواش عادت می کنی که روی هیچ چیز حساب نکنی ، میخواد قرارداد امضا شده خاویر کلمنته باشد یا می خواد تماس تلفنی ساعت 13 فدراسیون با کاشانی باشد!
یادت باشد لابی (بخصوص اون بالا بالاها*) از همه مهمتر است، چه پیش خودت فکر کردی؟ فکر کردی با وجود اختلاف بین مدیر عامل باشگاهت با اون بالا بالاها* میتونی برنده شی؟ فکر می کنی علی دایی بیکار بود یکروز پس از ثبت نام اون بالاییه* برای ریاست فدراسیون به ملاقات همون بالاییه* برود؟ فکر کردی بذر پاش (مدیر عامل سایپا) که سابقه خدمت گذاریش در دولت مهرورزی زبانزد خاص و عام است با اون بالاییها* لابی نمی کند؟ نمیدونستی اون بالائیه* در بدرقه بالاترش* به عراق کلی با هم گپ زدن؟ ندیدی کفاشیان چه تبحری در تناقض گویی داره؟ فکر کردی خودش خوشش میاد صد جور حرف بزنه؟ نه عزیز! اون بالاییها* بیچاره رو تبدیل به سیبل کردن! نکنه نشنیدی که آسوشیتد پرس روی تلکس خودش این جمله رو گذاشته بود " یک آمریکایی سرمربی فوتبال ایران"؟ خوب ، این اصلا خوب نیست، بالاییها* خوششون نمی یاد! نمی دونستی فدراسیون دو ميليارد و هفتصد ميليون تومان بدهي داره؟ اصلا تا حالا لهجه نامانوس خودت رو شنیدی؟ تا حالا شخصیت خودتو با بقیه مربیهای باشگاهها مقایسه کردی؟ آخه پیش خودت چی فکر کردی ؟ کمتر از یک قدم؟! ای بابا
و اما سلطان علی دایی!!، سلطان لقبی بسیار برازنده است، یادمه در دوران نوجوانی این اسم را بارها در استادیوم آزادی فریاد کشیدم، آخه چی از سلطان کم داره؟ اسطوره است، قهرمان نیست که هست ، باهوش نیست که هست ، مهندس نیست که هست ، آقای گل جهان نیست که هست، خوش تیپ نیست که هست و طماع نیست که هست ! چرا؟ چون هر مربی دیگری به خاطر تیم ملی و اعتبارش حاضر بود عطای باشگاهش را به لقایش ببخشد. ولی یکنفر (بعد از علی پروین، می بخشید، سلطان علی پروین!) بود که همه چیز را با هم می خواست آنهم خود دایی بود! در برنامه نود جوری صحبت می کرد انگار خودش رئیس فدراسیون است. عادل فردوسی پور قهار، مقهور سلطان بود. کفاشیان هم که نقش سیبل رو بازهم با نهایت تبحر هم برای دایی و هم برای عادل اجرا کرد تا بالاییها* راحت راحت باشند! حتی دایی در جواب فردوسی پور در مورد لابی خودش - به سبک بالاییها* - دست به دامن غیب شد و گفت که لابی او خدا بوده!
خوب، حالا دیگه دایی سرمربی تیم ملی کشورمان است، اقلا از کسانی مثل مایلی کهن و قلعه نویی بهتراست. نه؟ موفق باشی سلطان!
* هوش خود را به کار بندازید، دو تا آدم بیشتر منظورم نبوده! اول اسمشون هم یا علی آبادیه یا احمدی نژاد
او فکر و ذکرش ایران زمین بود و سربلندی ایرانیان . با مرور خاطرات دولت مردان خارجی و دست اندرکاران داخلی شبهه ای در صداقت و شرافت و ایران دوستی او باقی نمی ماند و این اخلاق پسندیده الگوی مناسبی برای همه ما ایرانیان و بخصوص نسل جوان ما می تواند باشد . وفاداری او به قانون نکته بسیار برجسته ی است . پس از واقعه 25 مرداد و کودتای نافرجام ، زمانی که دکتر فاطمی از وی تقاضا می کند تا از وزارت امور خارجه استعفا دهد و عهده دار وزارت دفاع گردد . ایشان سئوال می کند که :"برنامه تان چیست ؟" و دکتر فاطمی پاسخ می دهد :" برنامه من این است که تا ظهر امروز پنجاه نفر را اعدام کنم ". دکتر مصدق با صدای بلند فریاد می زند :" با چه قانونی ؟" و دکتر فاطمی در جوابش می گوید :" با قانون انقلاب " اما دکتر مصدق می گوید :" قانون من قانون اساسی است ، قانون انقلاب نیست . من یک عمر از قانون دفاع کردم" .
ادامه مطلب
سایت کلوب جای خوبی است برای مباحثه، روزی در حال گشت زدن در آن بودم که متوجه نکته ای شدم که در کلوب مهندس بازرگان گروهی از کسانی که خود ارادتمند او می دانند در جواب گرایش سیاسی، عنوان چپ را برگزیده بودند.
وقتی از ایشان می پرسیدم رابطه چپ بودن و ارادت به بازرگان چیست جواب درستی به دست نمی آوردم و آخر سر به این نتیجه رسیدم که ایشان مفهوم درستی از «چپ» ندارند.
در جواب سوال من، یکی از این دوستان چند سوالی را از من پرسید:
ادامه مطلب
شرکت یا عدم شرکت در انتخابات به خودی خود حاوی هیچ ارزشی نیست. شرکت یا عدم شرکت از نظر نیروهای اصلاح طلب دموکراسی خواه (چه داخل حاکمیت و چه بیرون از حاکمیت) تنها تاکتیک های سیاسی هستند. باید دید که مشارکت در انتخابات تا چه حد در راستای استراتژی های ما است.
برای برخی از گروه های سیاسی مانند ملی مذهبی ها و نهضت آزادی ایران، تقویت فرایند استقرار دموکراسی به عنوان استراتژی مطرح است. حال ممکن است گاهی شرکت و گاهی عدم شرکت در انتخابات به تقویت این فرایند کمک کند. به عنوان مثال در انتخابات پیشین ریاست جمهوری دلایلی وجود داشت که مجموعه نیروهای اصلاح طلب دموکراسی خواه را به این نتیجه رساند که تاکتیک شرکت در انتخابات و حمایت از دکتر معین به فرایند استقرار دموکراسی کمک می رساند؛ برخی از این دلایل چنین بود:1- خطر روی کار آمدن و تسلط نیروهای افراطی محافظه کار در کشور، 2- اتحاد اصلاح طلبان دموکراسی خواه بر سر تشکیل جبهه دموکراسی خواهی و حقوق بشر، 3- وجود امکان رقابت نسبتا مناسب اصلاح طلبان با سایر گروه های محافظه کار و ...
در انتخابات دوره هفتم مجلس اما وضع بدین گونه نبود. رد صلاحیت گسترده اصلاح طلبان و عدم امکان رقابت، عدم وجود اجماع میان اصلاح طلبان و عدم قطعیت اصلاح طلبان در انتخاذ تصمیم مبنی بر خروج از حاکمیت، هیچ گونه امکانی برای شرکت در انتخابات به عنوان تاکتیکی برای تقویت فرایند دموکراسی پدید نیاورد. شاید حتی شرکت در انتخابات نتیجه عکس داده و فرایند تضعیف دموکراسی را تقویت می کرد. در چنین شرایطی عدم شرکت تاکتیک اصلاح طلبان دموکراسی خواه بود.
پس چنانچه در بالا آمد، هیچ گاه به طور قطع و یقین تا هفته های آخر منتهی به انتخابات نمی توان تصمیم گرفت که کدام تاکتیک در راستای استراتژی مذکور است. اتخاذ تصمیم در این زمینه منوط به بررسی آخرین شرایط انتخاباتی است و پیش از آن تمام تلاش ها در جهت تغییر آخرین شرایط و تعیین آخرین وضعیت خواهد بود. هنگامی که در وضعیت آخر قرار گرفتیم آنگاه باید تصمیم گرفت که شرکت در انتخابات برای فرایند دموکراسی مفید است یا عدم شرکت در انتخابات.
گروه هایی که از ابتدا و از ماه ها قبل از انتخابات شرکت و یا عدم شرکت را به عنوان استراتژی خود ( و نه تاکتیک) مشخص می کنند قطعا جزو «دموکراسی خواهان اصلاح طلب» نخواهند بود. آنها که مشارکت بلاشرط را (در هر شرایطی حتی در شرایط انتخابات غیر آزاد و غیر رقابتی) به عنوان یک استراتژی بر می گزینند، دموکرات نیستند و آن ها که عدم شرکت و تحریم را از ابتدا به عنوان استراتژی بر می گزینند، اصلاح طلب نیستند. این دو دسته از گروه ها شامل محافظه کاران و اصلاح طلبان سنتی و یا اپوزیسیون رادیکال و برانداز می باشند.
انتخابات حاضر اما از حیث انتخاب تاکتیک مناسب بسیار پیچیده است : از یک سو تمام شواهد حکایت از برگزاری یک انتخابات غیرآزاد، غیررقابتی و غیرعادلانه دارد و این خود به اندازه کافی دلیلی برای عدم شرکت در انتخابات خواهد بود. در حقیقت نه امکان رقابت وجود دارد و نه شرکت در انتخابت غیررقابتی به فرایند دموکراسی کمک می کند. بنابراین بدیهی است که در تحلیل اولیه اذهان عمومی به سمت عدم شرکت سوق پیدا خواهد کرد.
از سویی دیگر اما اتفاقاتی رخ داده است که مجموعه اصلاح طلبان دموکراسی خواه در بیان نظر قطعی بر عدم شرکت در انتخابات کمی تامل و شک کرده اند. توضیح دادن این شرایط بسیار دشوار است و شاید نیاز به نگارش مقاله ای تفصیلی باشد. اما شاید گفتن این جمله بسنده کند که این انتخابات در واقع مهم و تعیین کننده نیست و همه چیز موکول به پس از انتخابات شده است. در حقیقت هرکسی هرکاری می کند برای تغییر شرایط پس از انتخابات است. چه رفتار کروبی و حزبش و چه رفتار هاشمی در عدم ثبت نام افرادش و چه رفتار مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب در شرکت محدود با وجود رد صلاحیت اعضایشان، همگی بیانگر آن است که باید هر طوری که شده از این انتخابات گذر کرد. شاید آن ها همه احساس کرده اند که این انتخابات بیشتر از آنکه یک انتخابات باشد یک ( تله) است. نوع رفتار و واکنش افراد و گروه ها در این انتخابات در تحولات آینده سیاسی ایران بسیار تعیین کننده خواهد بود. (توضیح این شرایط و بیان شواهد آن در حوصله این یادداشت نیست(
حال که مجموعه اصلاح طلبان داخل حاکمیت به دلیل شرایط سیاسی کشور در یک اقدام پراگماتیستی تصمیم به شرکت (محدود یا گسترده) در انتخابات غیر رقابتی گرفته اند، تصمیم گیری برای نیروهای ملی مذهبی و نهضت آزادی نیز بسیار دشوار شده است. قطعا هر تصمیمی که گرفته شود در راستای استراتژی تقویت فرایند دموکراسی خواهد بود. باید به هر طریق ممکن از این انتخابات به سلامت گذر کرد. آن سوی زمان اما اتفاقی رخ خواهد داد.
۲۸/۱۱/۱۳۸۶
به نام خدا
سرکار خانم دکتر ستاره درخشش،مجری محترم بخش فارسی تلويزيون صدای آمريکا
با سلام
متأسفانه شيوهی اطلاعرسانی تلويزيون صدای آمريکا از محدودهی تعاريف پذيرفته شده برای يک رسانهی خبری خارج شده است. بنابر استانداردهای رايج اطلاعرسانی، شأن يک رسانهی خبری، حفظ بیطرفی در انتقال و پخش مطالب و اخبار است که با رفتار رسانهی ارگان يک حزب سياسی ـ ايدئولوژيک تفاوت دارد. در مقام پاسخگويی ممکن است استدلال شود که " صدای آمريکا " رسانهی دولت آمريکاست و با بودجهی آن دولت، اداره میشود و سياستهای دولت آمريکا تلاشی در راستای پنهانسازی مخالفت و ضديت خود با انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ايران ندارد. و صدای آمريکا لاجرم رسانهای است با اولويتهای معين در راستای نظرات و برنامههای دولت آمريکا و غير از اين هم نبايد انتظار داشت. در پاسخ به اين ايراد بايد گفت که آيا دولت آمريکا علاوهبر خصومت با نظام جمهوری اسلامی ايران، اصراری دارد که سياستهای خود را در تعارض با باورهای عمومی و منافع ملی ملت شريف ايران نيز معرفی کند؟نهضت آزادی ايران حداقل در دو محور زير، سياستگزاری حاکم بر دولت آمريکا و رسانهی تلويزيون صدای آمريکا را در تعارض با منافع ملی ايران ارزيابی میکند :
نخست: اسلامستيزی مخالفت با سياستها و عملکرد مسؤلان نظام جمهوری اسلامی ايران، يک مسأله و استفاده از امکانات رسانهای و ميدان دادن به کسانی که به باورها و اعتقادات ميليونها ايرانی توهين میکنند، مسئله ديگری است. من هيچگاه در شأن انسانی و در چارچوب باورهای دينی خود نمیيابم که درباره باورهای دينی شما و همکارانتان تفتيش کنم. بنابر بديهیترين اصول مندرج در اعلاميهی جهانی حقوق بشر، هر کس در انتخاب دين و راه و روش زندگيش آزاد است، از سوی ديگر نيز، مبانی انديشهی دمکراتيک، ما را به پذيرش اين اصل، متعهد میسازد که هيچ کس حق ندارد که به بهانهی اختلافات فکری و سياسی فردی، گروهی يا بيندولتی، به باورها و اعتقادات ديگران توهين روا دارد، مضافاً آن که کسانی که مورد توهين واقع میشوند، اکثريت مطلق جمعيت کشوری با سابقهی تمدنی شش هزار ساله مانند ايران باشند. بنابراين، ايراد و اعتراض ما، تنها متوجه سياستهای اسلامستيزانهی " صدای آمريکا " نيست، بلکه در واقع به سياستهای اسلامستيزانهی دولت آمريکا است. البته در اين جا مخاطب من مسؤلان و مجريان تلويزيون صدای آمريکا هستند. بايد توجه داشت که سياستها و برنامههای اسلامستيزانهی خارجی، عملاً به نفع گروههای، تماميتخواه و محافظهکار حاکم در ايران تمام شده است و میشود. زيرا آنها که خود را متولی و مدافع دين خدا میدانند، از سياستها و عملکردهای دينستيزانه رسانههای خارجی، برای توجيه رفتارهايشان نسبت به منتقدان داخلی بهرهبرداری میکنند. ما دامن زدن به اختلافات فرقهای، مذهبی و قومی را در تعارض با منافع و مصالح ملی کشورمان ارزيابی میکنيم. خرد سياسی و تجربهی تاريخی حداقل يکصد سال گذشتهی اين سرزمين، حکم میکند که تنها با تغيير حکومتها فرآيند تحقق دمکراسی تقويت نمیشود و از اينرو مخالفت و اعتراض ما به سياستها و عملکرد حاکمان جمهوری اسلامی ايران به اين معنا يا با اين هدف نيست که آنها با هر وسيلهی ممکن بروند و گروه ديگری بر سر کار بيايد و همين نوع کارها را انجام دهد. هدف ما تحقق حقوق و آزادیهای اساسی ملتمان و حفظ استقلال کشورمان است که اصيلترين آرمانهای انقلاب جنبش مشروطه و جنبش ملی شدن صنعت نفت ايران و انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ نيز بوده است.
دوم:عدم رعايت بیطرفینکتهی دوم اين که، يک رسانهی جمعی نبايد در پخش اطلاعات و ارايهی خدمات خبری به مخاطبانش، به ابزاری برای تسويه حسابهای فردی و گروهی تبديل شود. متأسفانه، در کارنامهی برنامهسازان " صدای آمريکا " بارها، ديده شده است که آرا و مواضع سياسی افرادی را عليه افراد و گروههای ديگر به طور يکسويه منتشر کرده است ، بیآنکه بيانگر دفاعيات و يا اعلام نظرهای طرف مقابل باشند و يا حتی فرد مدعی را ملزم به ارايهی سند و مدرک کنند. به عنوان نمونه، چندی پيش در " صدای آمريکا " گفته شد که مهندس بازرگان شخصاً دستور بستن دانشگاهها را صادر کرده بود. اين يک ادعای بیپايه است و هيچ حقيقتی در آن وجود ندارد. مصاحبه شوندهی محترم درآن برنامه، در زمره کسانی است که از آغاز نسبت به مهندس بازرگان و دولت موقت نظر موافق و مثبتی نداشت. البته، مخالف بازرگان بودن قابل درک است، ولی تحريف تاريخ چرا؟ اين مدعی اگر واقعاً سندی برای اثبات ادعايش دارد، آن را منتشر کند. نمونهی ديگر پخش کردن ادعاها و ناسزاهای برخی از هواداران " پهلویها"، در مورد اعدام تيمسار رحيمی، فرماندار نظامی تهران در روزهای انقلاب، است. اگر صدای آمريکا، لازم ديده است، نظرات و مواضع مخدوش و ساختگی يک گروه سياسی را پيرامون رويدادی تاريخی منتشر کند، بیطرفی و انصاف در اطلاعرسانی به مخاطبان حکم میکند که توضيحات کسی را که به ناحق مورد زشتترين حملات و در واقع ترور شخصيت قرار گرفته است، برای شنوندگان و بينندگان برنامههايش پخش کند و داوری نهايی را به صاحبان اصلی کشورمان، يعنی ملت ايران، واگذارد. تبديل يک رسانهی خبری به ابزار تسويه حسابهای سياسی شخصی يا گروهی، موجب بیاعتباری آن رسانه میشود. بديهی است که برای رسانهای با امکانات صدای آمريکا حتی چنانچه فرد مورد توهين حاضر به مصاحبهی مستقيم با آن رسانه نباشد، به جهت روشن ساختن برخی ابهامات تاريخی، بسيار آسان است که به طور غيرمستقيم و البته منصفانه، پاسخهای فرد را از ساير منابع تهيه کند و در اختيار مخاطبان خود قرار دهد و در اين موارد نيز تا کنون توضيحات فراوانی از سوی اينجانب ارايه شده است و همچنين اطلاعات زيادی از برخی اسناد و نشريات نهضت آزادی ايران قابل استخراج است. پخش گزارشهای ساختگی که پايه آنها بر دروغ و تهمت بنا نهاده شده باشد سودی به حال سازندگان و پخشکنندگان آنها ندارد. يک ضربالمثل فارسی میگويد : " چراغ کذب را نبود فروغی". اگر قرار بود که کسی يا گروهی با دروغگويی، تهمت و پروندهسازی به جايی میرسيد يا بقای قدرتی تضمين میشد، تاريخ شاهد فروپاشی و نابودی هيچ يک از نظامهای استبدادی مدعی مردم محوری نبود. کسانی که خود را " پهلوی طلب" میدانند و نه " مشروطهخواه"، در قبال اعتراف محمدرضا شاه که خطاب به مردم ايران گفت "صدای انقلابتان را شنيدم"، چه پاسخی دارند. اما گويی اين مدعيان هنوز آن را نشنيدهاند و باور نکردهاند. واقع امر آن است که حاکميت جمهوری اسلامی ايران طی اين سی سال گذشته در تحقق آرمانهای انقلاب ۱۳۵۷ عملکرد موفقی نداشته است، اما اين موضوع، اصل انقلاب را که مبتنی بر خواست ملی اکثريت مطلق ايرانيان و ناشی از مشکلات نظام پهلوی و بحرانهای عميق سياسی، اجتماعی و حتی اقتصادی آن دوران بود، نمیتواند زير سؤال ببرد. اين که حاکمان امروز چه میکنند، مسألهای قابل طرح است اما اين که از ياد ببريم و يا بیتوجه باشيم که عملکرد حاکميت در نظام سابق چه بود و حتی شاه برخلاف نص قانون اساسی مشروطه، حکومت میکرد و نه سلطنت و مجالس شورای ملی فرمايشی ايجاد میکرد، تشکيلات مخوف ساواک مستقيماً زير نظر ايشان اداره میشد و هر صدای مخالفی را در هم میشکست و سرکوب میکرد و صدها معظل ديگر که بحث جداگانهای را میطلبد، امروز نه تنها دردی از طرفداران نظام پهلوی را حل نمیکند که ملت ايران را از دستيابی به حقايق مسلم تاريخی باز میدارد و چنانچه تاريخ را چراغ راه آيندگان بدانيم، با لاپوشانی مشکلات گذشته و توجيه حاکميتی که تا بدانجا فاسد بود و خودکامگی روا داشت که ملت ايران را يکپارچه، عليه خود برانگيخت، ملت ايران را در تاريکی و ناآگاهیای قرار دادهايم که در تصميمگيریهای بعدی نيز نتواند درست گام بردارد و بديهی است که اين مشی نيز برخلاف مصالح و منافع ملی ايران است.چنين رفتارهايی از سوی" صدای آمريکا" ممکن است موجب جلب توجه برخی از افراد شود و دل خيلی از دردمندان و معترضان را به اصطلاح خنک کند، اما در دراز مدت محصولی در راستای منافع ملی، تقويت فرآيند دمکراسی و تحقق حقوق و آزادیهای اساسی ملت ما نخواهد داشت. در خاتمه، اميدوارم که سرکار به اين تذکرات خيرخواهانه توجه بفرماييد و به همکارانتان نيزتجديد نظر در ديدگاهها و روشها را توصيه کنيد.
بااحترام
ابراهيم يزدی
در ترکیه گویی همه چیز در مسیر درست خودش در حال حرکت است . از رشد بی صدا و آرام دمکراسی در بدنه حاکمیت آن تا همگن شدن اسلام و دمکراسی و تجربه ی بی هزینه و بی خون ریزی این لقاح در بستر دولت و نظام فعلی ترکیه .
تجربه ی جدید دولت مداری در ترکیه شاید درس های زیادی برای جهان اسلام – خاصه ایران اسلامی – دارد . تجربه ای که سال ها روشنفکران دینی ایرانی - و البته منطقه - برای تحقق آن نظریه پردازی ها کرده اند .
تجربه حکومت و دولت دینی – اسلامی - در ایران آن هم در سه دهه گذشته و بی جواب ماندن تمام خواسته های مردم و به انحراف کشیده شدن نیاز هایی که منجر به انقلابی که منتج به تشکیل حکومت اسلامی شد ، توسط حاکمیت ، طی این سال ها، عملا مردم ایران و چه بسا همه ی دنیا را از تجربه ی دینی بودن یک حکومت مایوس کرد.
اما در ترکیه دولت دین مداران – نه حکومت دینی - نیاز های مردم را در کمتر از شش یا هفت سال به خوبی پاسخ می دهد . تا آن جایی که تجربه ی شیرین این تیپ از دولت مردان و زحمات آن ها باعث می شود که این بار بدنه ی لاییک مردم هم به اسلام گراها رای دهند.
اسلام گراها در ترکیه در عمل نشان دادند که سکولار هستند. این که در دادن خدمات به شهروندان ترک هیچ حدی نمی شناسند و برایشان مهم نیست کسی که از دولت خدمات می گیرد دین دار است یا بی دین ، مسلمان است یا مسیحی ، با حجاب است یا بی حجاب و یا اصلا آن ها را قبول دارد یا مخالف آن هاست ، مهم ترین شاخصه ی سکولار بودن حزب عدالت و توسعه است . شاید یکی از مهم ترین تعاریف سکولاریسم را بتوان در رفتار این دولت پیدا کرد .
در کل تنها با صحبت کردن از یک موضوع – بخوانید شعار - نمی توان جامعه را به همان سمت سوق داد . پیش بینی شرایط تحقق عملی آن شعار قبل از خرج کردن آن برای مردم ، یکی از شروط سخن گفتن از موضع یک رییس جمهور یا به عبارتی دولت مرد است . که اگر درست برآورد نشود امکان این می رود که بازخورد بد آن شعار بر علیه شعار دهنده طغیان کند .
یکی از شعار های انتخاباتی آقای عبدالله گل، ملغی کردن قانون چند ساله ی منع حجاب در اماکن عمومی در این کشور بوده است. به طور قطع ایشان و حزب متبوعش از پیامد های طرح این شعار آگاه بودند و از تابو بودن آن در نزد بدنه ی قوی لاییک در ترکیه نیز آگاه بودند. اما با قدرت این شعار و البته شعار های دیگر را در برهه ی انتخابات مطرح کردند.
چند ماه از پیروزی حزب عدالت و توسعه در ترکیه نگذشته است که طرح ملغی کردن قانون منع حجاب در اماکن عمومی ترکیه از طرف دولت به مجلس می رود. و البته رای می آورد. و چند روز پیش آقای گل قانون مصوب مجلس را امضا می کند. این یعنی تحقق عینی یک شعار انتخاباتی که با آن شعار کلی رای به صندوق عدالت و توسعه ریخته شد. پس اجرای آن شعار علاوه بر این که احترام به رای دهندگان ترک است، احترام به خودشان نیز محسوب می شود که به صحبت و وعده ای که داده اند مسئولیت دارند و خیلی صحیح آن مسئولیت را ادا می کند.
آن ها به جای آن که تابلوی اسلام را علم کنند زیبایی خدمت رسانی را قاب می کنند. که خود اسلام است . اما در ایران که صدای بلند اسلام از همه جا به گوش می رسد چیزی از خدمت رسانی واقعی قابل رویت نیست .
آقای محمود احمدی نژاد در شعار انتخاباتی خود وعده و شعار آوردن نفت بر سر سفره های مردم را مطرح کرد . که با کارشناسی خوبی که در انتخاب این شعار شده بود توانست رای خوبی را به صندوق احمدی نژاد بریزد . اما بعد از گذشت یک سال از تصاحب پست ریاست جمهوری به راحتی اعلام می کند که من هرگز چنین شعاری نداده ام . و منکر هر چه صحبت تلویزیونی و مطبوعاتی و رادیویی می شود.
ایشان خیلی صریح می توانست در مصاحبه ای بگوید من از مردم عذر می خواهم شرایط تحقق آن شعار من مهیا نیست و فعلا نمی شود .
شانه خالی کردن یک نفر که هفده میلیون رای به همراه دارد از زیر بار یک شعار انتخاباتی چه معنی ای می تواند داشته باد .
شاید تفاوت پیشرفت ترکیه و پس رفت ما در همین جمله ی قران باشد :
لم تقولون مالاتفعلون . . . .